العلامة المجلسي
480
حياة القلوب ( فارسي )
آن زن روزى درها را بر روى خود ويوسف بست وگفت : مترس ! وخود را بر روى أو انداخت ، يوسف خود را رها كرد ورو به درگاه گريخت وزليخا از عقب أو رسيد وپيراهنش را از عقب سر كشيد تا آنكه گريبانش را دريد ! پس يوسف خود را رها كرد وبا پيراهن دريده بيرون رفت . در اين حال پادشاه در مقابل در به ايشان برخورد ، چون ايشان را در اين حال ديد ، زن از براي رفع تهمت از خود ، گناه را به يوسف نسبت داد وگفت : چيست جزاى كسى كه اراده كند با أهل تو كار بدى را مگر آنكه أو را به زندان فرستند يا عذابي دردناك به أو رسانند ؟ ! پس قصد كرد پادشاه يوسف را عذاب كند ، يوسف عليه السّلام فرمود : به حقّ خداى يعقوب سوگند مىخورم كه ارادهء بدى نسبت به أهل تو نكردم بلكه أو در من آويخته بود ومرا تكليف به معصيت مىكرد ومن از أو گريختم ، پس بپرس از اين طفل كه حاضر است كداميك از ما ارادهء ديگرى كرده بوديم ؟ ! ونزد آن زن طفلى از أهل أو بود وبه ديدن أو آمده بود ، پس حق تعالى آن طفل را گويا گردانيد وگفت : اى پادشاه ! نظر كن به پيراهن يوسف ، اگر از پيش دريده شده است ، يوسف قصد أو كرده است ، واگر از عقب دريده شده است ، أو قصد يوسف نموده است . چون پادشاه اين سخن غريب را از آن طفل بر خلاف عادت شنيد بسيار ترسيد ، وچون نظر به پيراهن كرد ديد از عقب دريده شده است ، به زن خود گفت : اين از مكرهاى شماست ومكرهاى شما بزرگ است ، پس به يوسف گفت : از اين درگذر واين حرف را مخفى دار كه كسى از تو نشنود . ويوسف عليه السّلام اين سخن را مخفى نداشت وپهن شد در شهر ، حتى گفتند زنى چند از أهل شهر كه : زن عزيز مصر با جوان خود عشقبازى مىكند وأو را بسوى خود مايل مىگرداند ! چون اين خبر به زليخا رسيد ، آن زنان را طلبيد ومجلسي آراست وطعامي براي ايشان مهيّا نمود وهر يك را ترنجى وكاردى به دست داد ، پس به يوسف گفت : بيرون بيا به مجلس ايشان .